محمد خزائلى

318

شرح بوستان ( فارسى )

ز لاحولم ، آن ديو هيكل ، بجست * پرى ( 1 ) پيكر اندر من آويخت دست : كه اى زرق سجادهء دلق‌پوش ، * سيه‌كار دنياخر دين‌فروش ، مرا روزها دل ز كف رفته بود ، * برين شخص و جان بر وى آشفته بود كنون پخته شد لقمهء خام من ، * كه گرمش به در كردى از كام من تظلم برآورد و فرياد خواند : * كه شفقت برافتاد و رحمت نماند نماند از جوانان كسى دستگير ، * كه بستاندم داد از اين مرد پير كه شرمش نباشد ز پيرى همى ، * زدن دست در ستر نامحرمى همى كرد فرياد دامن به چنگ ، * مرا مانده سر در گريبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمير ، * كه از جامه بيرون روم همچو سير ( 2 ) برهنه دوان رفتم از پيش زن ، * كه در دست او جامه بهتر كه من پس از مدتى كرد بر من گذار : * كه ميدانيم ؟ گفتمش : زينهار ! كه من توبه كردم به دست تو بر ، * كه گرد فضولى نگردم دگر كسى را نيايد چنين كار پيش ، * چو عاقل ( 3 ) نشيند پس كار خويش از آن شنعت اين پند برداشتم * دگر ديده ( 4 ) ناديده انگاشتم زبان دركش ، ار عقل دارى و هوش * چو سعدى سخن‌گوى ورنه خموش حكايت ( 7 ) [ يكى پيش داود طائى نشست . . . . ] يكى پيش داود طائى ( 5 ) نشست : * كه ديدم فلان صوفى افتاده مست ، قى آلوده دستار و پيراهنش * گروهى سگان حلقه پيرامنش چو فرخنده‌خوى اين حكايت شنيد ، * ز گوينده ابرو بهم دركشيد زمانى برآشفت و گفت : اى رفيق ، * به كار آيد امروز يار شفيق برو زان مقام شنيعش بيار * كه در شرع نهى است و در خرقه عار ( 6 )