محمد خزائلى
311
شرح بوستان ( فارسى )
هوى و هوس را نماند ستيز ، * چو بينند سرپنجهء عقل ، تيز ( 1 ) نبينى كه شب دزد و اوباش و خس ، * نگردند جايى كه گردد عسس ؟ رئيسى كه دشمن سياست نكرد ، * هم از دست دشمن رياست نكرد نخواهم در اين نوع گفتن بسى * كه حرفى بس ار كار بندد كسى اگر پاى در دامن آرى چو كوه ، * سرت ز آسمان بگذرد در شكوه ، زبان دركش اى مرد بسيار دان ، * كه فردا ( 2 ) قلم نيست بر بىزبان صدف ( 3 ) وار ، گوهر فشانان راز ، * دهن جز به لؤلؤ نكردند باز فراوان سخن ، باشد آگنده گوش * نصيحت نگيرد مگر در خموش چو خواهى كه گويى نفس بر نفس ، * حلاوت نيابى ز گفتار كس نبايد سخن گفت ناساخته * نشايد ( 4 ) بريدن نينداخته تأملكنان در خطا و صواب ، * به از ( 5 ) ژاژخايان حاضرجواب كمال است در نفس انسان سخن * تو خود را بگفتار ، ناقص مكن كمآواز هرگز نبينى خجل * جوى مشك بهتر كه يك توده گل حذر كن ز نادان ده مرده گوى ( 6 ) * چو دانا يكى گوى و پرورده گوى صد انداختى تير و هر صد خطاست * اگر هوشمندى ، يك انداز و راست . . . . . . . . . .