محمد خزائلى

308

شرح بوستان ( فارسى )

پسنديده و نغز بايد خصال * كه گاه آيد و گه رود جاه و مال حكايت ( 14 ) [ شنيدم ز پيران شيرين‌سخن . . . . ] شنيدم ز پيران شيرين‌سخن ، * كه بود اندرين شهر پيرى كهن ، بسى ديده شاهان و دوران و امر ، * سرآورده عمرى به تاريخ عمرو ( 1 ) درخت ( 2 ) كهن ميوهء تازه داشت * كه شهر از نكويى پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دلفريب ، * كه هرگز ( 3 ) نبودست بر سرو ، سيب ز شوخى و مردم خراشيدنش * فرج ( 4 ) ديد در سر تراشيدنش به موسى ( 5 ) كهن عمر كوته اميد ، * سرش كرد چون دست موسى سپيد ز سر تيزى آن آهنين‌دل كه بود ، * به عيب پريرخ زبان برگشود به مويى كه كرد از نكوييش كم ، * نهادند ( 6 ) حالى سرش در شكم چو چنگ از خجالت سر خوبروى ، * نگونسار و در پيشش افتاد موى يكى را كه خاطر در او رفته بود ، * چو چشمان دلبندش آشفته بود كسى گفت : جور آزمودى و درد * دگر گرد سوداى باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت ، * كه مقراض ، شمع جمالش بكشت برآمد خروش از هوادار چست : * كه تر دامنان را بود عهد سست