محمد خزائلى

299

شرح بوستان ( فارسى )

ندارند تن‌پروران آگهى ، * كه پرمعده ( 1 ) باشد ز حكمت تهى دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ ، * تهى بهتر اين رودهء پيچ‌پيچ چو دوزخ كه سيرش كند از وقيد ( 2 ) ، * دگر بانگ دارد كه : « هل من مزيد ( 3 ) ؟ » همى ميردت عيسى ( 4 ) از لاغرى ، * تو در بند آنى كه خر پرورى به دين اى فرومايه ، دنيا مخر * تو خر را به انجيل ( 5 ) عيسى مخر مگر مىنبينى كه دد را و دام ، * نينداخت جز حرص خوردن به دام پلنگى كه گردن كشد بر وحوش ، * به دام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آنكه نان و پنيرش خورى * به دامش درافتى و تيرش خورى ( 6 ) حكايت ( 1 ) [ مرا حاجيى شانهء عاج داد . . . . ] مرا حاجيى شانهء عاج ( 7 ) داد * كه رحمت بر اخلاق حجاج ( 8 ) باد شنيدم كه بارى سگم خوانده بود ، * كه از من به نوعى دلش مانده بود ( 9 ) بينداختم شانه كاين استخوان ، * نمىبايدم ، ديگرم سگ مخوان مپندار چون سركهء خود خورم ، * كه جور خداوند حلوا برم قناعت كن اى نفس ، بر اندكى * كه سلطان و درويش بينى يكى