محمد خزائلى

294

شرح بوستان ( فارسى )

پسر چند روزى گرستن ( 1 ) گرفت * دگر با حريفان ( 2 ) نشستن گرفت به خواب اندرش ديد و پرسيد حال : * كه چون رستى از حشر و نشر و سؤال ( 3 ) ؟ بگفت : اى پسر ، قصه بر من مخوان ، * به دوزخ درافتادم از نردبان نكوسيرتى بىتكلف برون ( 4 ) ، * به از نيكنامى خراب اندرون به نزديك من ، شبرو راهزن ، * به از فاسق پارسا پيرهن يكى بر در خلق ، رنج ( 5 ) آزماى ، * چه مزدش دهد در قيامت خداى ! ز « عمرو » اى پسر چشم اجرت مدار * چو در خانه « زيد » باشى به كار نگويم تواند رسيدن بدوست ( 6 ) ، * درين ره جز آن‌كس كه رويش در اوست ره راست رو تا به منزل رسى * تو بر ره نه اى زين قبل ( 7 ) واپسى چو گاوى كه ( 8 ) عصار ، چشمش ببست ، * دوان تا بشب ، شب همانجا كه هست كسى گر بتابد ز محراب روى ، * به كفرش گواهى دهند اهل كوى تو هم پشت بر قبله‌اى در نماز ، * گرت در خدا نيست روى نياز درختى كه بيخش بود برقرار ، * بپرور ، كه روزى ، دهد ميوه بار . . . . . . . . . .