محمد خزائلى

290

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 9 ) [ چنين گفت پيش زغن كركسى . . . . ] چنين گفت پيش زغن ( 1 ) كركسى : * كه نبود ز من دور تر بين كسى زغن گفت : از اين ، در نشايد گذشت * بيا تا چه بينى بر اطراف دشت ؟ شنيدم كه مقدار يك‌روزه راه ، * بكرد از بلندى به پستى نگاه چنين گفت : ديدم گرت باور است ، * كه يك‌دانه گندم به هامون در است زغن را نماند از تعجب شكيب * ز بالا نهادند سر در نشيب چو كركس بر دانه آمد فراز ، * گره شد برو پاىبندى دراز ندانست از آن دانه بر خوردنش * كه دهر افكند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف * نه هر بار ، شاطر زند بر هدف زغن گفت : از آن دانه ديدن چه سود ؟ * چو بينايى دام خصمت ( 2 ) نبود شنيدم كه ميگفت ، گردن به بند : * نباشد ( 3 ) حذر با قدر سودمند اجل چون بخونش برآورد دست ، * قضا چشم باريك‌بينش به بست در آبى كه پيدا نگردد كنار ، * غرور شناور نيايد به كار حكايت ( 10 ) [ چه خوش گفت شاگرد منسوخ‌باف . . . . ] چه خوش گفت شاگرد منسوخ‌باف ( 4 ) ، * چو عنقا ( 5 ) برآورد و پيل و زراف : مرا صورتى بر نيايد ز دست ، * كه نقشش ( 6 ) معلم ز بالا نبست