محمد خزائلى
276
شرح بوستان ( فارسى )
گروهى سوى كوهساران شدند * به فرياد ، خواهان باران شدند گرستند و از گريه جويى روان ، * نيامد مگر ( 1 ) آب چشم زنان به ذو النون ( 2 ) خبر داد از ايشان كسى : * كه بر خلق رنج است و سختى بسى ، فروماندگان را دعايى بكن * كه مقبول را رد نباشد سخن شنيدم كه ذو النون به مدين ( 3 ) گريخت * بسى برنيامد كه باران بريخت خبر شد به مدين ( 4 ) پس از روز بيست ، * كه ابر سيهدل بر ايشان گريست سبك عزم باز آمدن كرد پير * كه پر شد به سيل بهاران غدير ( 5 ) بپرسيد ازو عارفى در نهفت * چه حكمت درين رفتنت بود ؟ گفت : شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان ، * شود تنگ ، روزى به فعل بدان در اين كشور انديشه كردم بسى * پريشانتر از خود نديدم كسى برفتم مبادا كه از شر من ، * ببندد در خير بر انجمن بهى بايدت لطف كن كان بهان ، * نديدندى از خود بتر در جهان تو آنگه شوى پيش مردم عزيز ، * كه مر خويشتن را نگيرى به چيز بزرگى كه خود را به خردى شمرد ، * به دنيا و عقبى بزرگى ببرد . . . . . . . . . .