محمد خزائلى

270

شرح بوستان ( فارسى )

گرين مدعى دوست بشناختى ، * به پيكار دشمن نپرداختى گر از هستى حق خبر داشتى ، * همه خلق را نيك پنداشتى حكايت ( 21 ) [ شنيدم كه لقمان سيه‌فام بود . . . . ] شنيدم كه لقمان ( 1 ) سيه‌فام بود * نه تن‌پرور و نازك‌اندام بود يكى بندهء خويش پنداشتش * زبون ديد و در كار گل داشتش جفا ديد و با جور و قهرش بساخت * به سالى سرايى ز بهرش بساخت چو پيش آمدش بندهء رفته باز ، * ز لقمانش آمد نهيبى فراز به پايش درافتاد و پوزش نمود * بخنديد لقمان : كه پوزش چه سود ؟ به سالى ز جورت جگر خون كنم * به يك ساعت از دل به در چون كنم ؟ ولى هم ببخشايم اى نيكمرد ، * كه سود تو ما را زيانى نكرد تو آباد كردى شبستان خويش * مرا حكمت و معرفت گشت بيش غلاميست در خيلم اى نيكبخت ، * كه فرمايمش وقتها كار سخت دگر ره نيازارمش سنگ‌دل * چو ياد آيدم سختى كار گل هر آن‌كس كه جور بزرگان نبرد ، * نسوزد دلش بر ضعيفان خرد گر از حاكمان سختت آيد سخن ، * تو بر زيردستان درشتى مكن نكو گفت بهرام شه ، با وزير : * كه دشوار با زيردستان مگير حكايت ( 22 ) [ شنيدم كه در دشت صنعا ، جنيد . . . . ] شنيدم كه در دشت صنعا ( 2 ) ، جنيد ( 3 ) ، * سگى ديد بركنده دندان صيد