محمد خزائلى

261

شرح بوستان ( فارسى )

فرو گفت ازين شيوه ناديده ( 1 ) گوى * نبيند هنر ديدهء عيبجوى يكى كرده بىآبرويى بسى ، * چه غم باشدش ز آبروى كسى ! مريدى به شيخ اين سخن نقل كرد * گر انصاف پرسى ، نه از عقل كرد بدى در قفا عيب من كرد و خفت * بتر ( 2 ) زو قرينى كه آورد و گفت يكى تيرى افكند و در ره فتاد ، * وجودم نيازرد و رنجم نداد ، تو برداشتى آمدى سوى من ، * همى در سپوزى ( 3 ) به پهلوى من بخنديد صاحبدل نيك‌خوى : * كه سهل است ، ازين صعبتر گو : بگوى هنوز آنچه گفت از بدم اندكيست * از آنها كه من دانم از صد يكيست ز روى گمان بر من اينها كه بست ، * من از خود يقين ميشناسم كه هست وى امسال پيوست با ما وصال ، * كجا داندم عيب هفتاد سال ؟ به از من كس اندر جهان عيب من ، * نداند ، بجز عالم الغيب من ( 4 ) نديدم چنين نيك پندار كس ، * كه پنداشت عيب من اين است و بس به محشر گواه گناهم گر اوست ، * ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست گرم عيب گويد بدانديش من ، * بيا گو ( 5 ) ببر نسخه از پيش من كسان مرد راه خدا بوده‌اند ، * كه برجاس ( 6 ) تير بلا بوده‌اند زبون باش چون پوستينت درند * كه صاحبدلان بار شوخان برند . . . . . . . . . .