محمد خزائلى
254
شرح بوستان ( فارسى )
برو آب گرم از لب جوى خور * نه جلاب ( 1 ) سرد ترشروى خور حرامت بود نان آنكس چشيد ( 2 ) ، * كه چون سفره ابرو بهم دركشيد مكن خواجه ، بر خويشتن كار ، سخت * كه بدخوى باشد نگونسار بخت گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست ، * چو سعدى زبان خوشت نيز نيست ؟ حكايت ( 9 ) [ شنيدم كه فرزانهيى حقپرست . . . . ] شنيدم كه فرزانهيى حقپرست ، * گريبان گرفتش يكى رند مست از آن تيرهدل ، مرد صافىدرون ، * قفا خورد و سر برنكرد از سكون ( 3 ) يكى گفتش : آخر نه مردى تو نيز ! * تحمل دريغ است ازين بىتميز شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوى * به دو گفت : ازين نوع با من مگوى درد مست نادان گريبان مرد ، * كه با شير جنگى سكالد نبرد ؟ ز هشيار عاقل نزيبد كه دست ، * زند در گريبان نادان مست هنرور چنين زندگانى كند ، * جفا بيند و مهربانى كند حكايت ( 10 ) [ سگى پاى صحرانشينى گزيد . . . . ] سگى پاى صحرانشينى گزيد ، * به خشمى كه زهرش ز دندان چكيد شب از درد ، بيچاره خوابش نبرد * به خيل اندرش دخترى بود خرد ، پدر را جفا كرد و تندى نمود : * كه آخر ترا نيز دندان نبود ؟ پس از گريه ، مرد پراكندهروز ، * بخنديد : كاى مامك ( 4 ) دلفروز ، مرا گرچه هم سلطنت ( 5 ) بود و نيش ( 6 ) ، * دريغ آمدم كام و دندان خويش