محمد خزائلى
253
شرح بوستان ( فارسى )
نباتى ( 1 ) ميان بسته چون نيشكر * برو مشترى از مگس بيشتر گر او زهر برداشتى فى المثل ، * بخوردندى از دست او چون عسل گرانى ، نظر كرد در كار او ، * حسد برد بر گرم بازار او دگر روز شد گرد گيتى دوان ، * عسل بر سر و سركه بر ابروان بسى گشت فرياد خوان پيش و پس * كه ننشست بر انگبينش ( 2 ) مگس شبانگه چو نقدش نيامد به دست ، * به دلتنگرويى به كنجى نشست چو عاصى ( 3 ) ترش كرده روى از وعيد ( 4 ) * چو ابروى زندانيان روز عيد زنى گفت بازىكنان شوى را : * عسل تلخ باشد ترشروى ( 5 ) را به دوزخ برد مرد را خوى زشت * كه اخلاق ( 6 ) نيك آمدست از بهشت . . . . . . . . . .