محمد خزائلى
252
شرح بوستان ( فارسى )
جوان ( 1 ) سر از كبر و پندار مست ، * چو پيران به كنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش به هول : * كه شايستهرو باش و بايسته قول جفاى پدر برد و زندان و بند * چنان سودمندش نيامد كه پند گرش سخت گفتى سخنگوى سهل : * كه بيرون كن از سر جوانى و جهل ، خيال و غرورش بر آن داشتى ، * كه درويش را زنده نگذاشتى سپر نفكند شير غران ز جنگ * نينديشد از تيغ بران پلنگ به نرمى ز دشمن توان كرد دوست * چو با دوست سختى كنى ، دشمن اوست چو سندان ، كسى سخترويى نكرد ، * كه خايسك ( 2 ) تأديب بر سر نخورد به گفتن درشتى مكن با امير * چو بينى كه سختى كند ، سست گير به اخلاق با هركه بينى بساز * وگر زيردست است اگر سرفراز كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش ، و آن ، سر اندر كشد به شيرينزبانى توان برد گوى * كه پيوسته تلخى برد تندخوى تو شيرينزبانى ز سعدى بگير * ترشروى را گو : به تلخى بمير حكايت ( 8 ) [ شكرخندهيى انگبين ميفروخت . . . . ] شكرخندهيى انگبين ( 3 ) ميفروخت ، * كه دلها ز شيرينش مىبسوخت