محمد خزائلى

241

شرح بوستان ( فارسى )

نه چشمى چو بينندگان راست‌رو * نه گوشى چو مردم نصيحت‌شنو ( 1 ) چو سال بد ، از وى خلايق نفور * نمايان ( 2 ) به هم چون مه نو ز دور هوا و هوس خرمنش سوخته * جوى نيكنامى نيندوخته سيه‌نامه چندان تمتع براند ، * كه در نامه جاى نبشتن نماند گنهكار و خود راى و شهوت‌پرست * به غفلت شب و روز مخمور و مست شنيدم : كه عيسى درآمد ز دشت ، * به مقصورهء ( 3 ) عابدى برگذشت به زير آمد از غرفه ، خلوت‌نشين ، * به پايش درافتاده سر بر زمين گنهكار برگشته اختر ، ز دور * چو پروانه حيران در ايشان ز نور تأمل به حسرت‌كنان شرمسار * چو درويش در دست سرمايه‌دار خجل زير لب عذرخواهان بسوز * ز شبهاى در غفلت آورده روز سرشك غم از ديده باران چو ميغ : * كه عمرم به غفلت گذشت اى دريغ ! برانداختم نقد عمر عزيز ، * به دست از نكويى نياورده چيز چو من زنده هرگز مبادا كسى ، * كه مرگش به از زندگانى بسى برست آنكه در عهد طفلى بمرد * كه پيرانه‌سر ، شرمسارى نبرد گناهم ببخش اى جهان‌آفرين ، * كه گر با من آيد ، فبئس القرين ( 4 ) نگون مانده از شرمسارى سرش * روان آب حسرت به روى و برش درين گوشه نالان گنهكار پير : * كه فرياد حالم رس اى دستگير ، . . . . . . . . . .