محمد خزائلى
238
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 1 ) [ يكى قطره باران ز ابرى چكيد . . . . ] يكى قطره باران ز ابرى چكيد ، * خجل شد چو پهناى دريا بديد : كه جايى كه درياست من كيستم ؟ * گر او هست ، حقا ( 1 ) كه من نيستم چو خود را به چشم حقارت بديد ، * صدف در كنارش به جان پروريد سپهرش ( 2 ) به جايى رسانيد كار ، * كه شد نامور لؤلؤى شاهوار بلندى از آن يافت كو پست شد * در نيستى كوفت تا هست شد تواضع كند هوشمند گزين * زند شاخ ( 3 ) پرميوه سر بر زمين حكايت ( 2 ) [ جوانى خردمند و پاكيزه بوم . . . . ] جوانى خردمند و پاكيزه بوم ، * ز دريا برآمد به دربند روم درو فضل ديدند و عقل و تميز * نهادند رختش به جايى عزيز سر صالحان گفت روزى به مرد : * كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد همان كاين سخن مرد رهرو شنيد ، * برون رفت و بازش كس آنجا نديد بر آن حمل كردند ياران و پير ، * كه پرواى خدمت نبودش فقير دگر روز خادم گرفتش به راه : * كه ناخوب كردى به راى تباه ندانستى اى كودك خودپسند ، * كه مردان ز خدمت به جايى رسند ؟ گرستن گرفت از سر صدق و سوز : * كه اى يار جانپرور دلفروز ، نه گرد اندر آن بقعه ديدم ، نه خاك * من آلوده بودم در آن جاى پاك