محمد خزائلى

232

شرح بوستان ( فارسى )

بكن خرقهء نام و ناموس و زرق ، * كه عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق ( 1 ) حجاب است و بيحاصلى * چو پيوندها بگسلى ، واصلى ( 2 ) حكايت ( 21 ) [ كسى گفت پروانه را كاى حقير . . . . ] كسى گفت پروانه را كاى حقير ، * برو دوستى در خور خويش گير رهى رو كه بينى طريق رجا ( 3 ) * تو و مهر شمع ، از كجا تا كجا ! سمندر نه اى ، گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگه ، نبرد ز خورشيد پنهان شود موش كور ( 4 ) * كه جهل است با آهنين پنجه ، زور كسى را كه دانى كه خصم تو اوست ، * نه از عقل باشد گرفتن به دوست ترا كس نگويد ، نكو ميكنى ، * كه جان در سر كار او ميكنى گدايى كه از پادشه خواست دخت ( 5 ) ، * قفا خورد و سوداى بيهوده پخت كجا در حساب آورد چون تو دوست ، * كه روى ملوك و سلاطين دروست مپندار كو در چنان مجلسى ، * مدارا كند با چو تو مفلسى و گر با همه خلق نرمى كند ، * تو بيچاره‌اى ، با تو گرمى ( 6 ) كند نگه كن كه پروانهء سوزناك ، * چه گفت ؟ اى عجب گر بسوزم چه باك ! مرا ( 7 ) چون خليل آتشى در دل است ، * كه پندارى اين شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان ميكشد ، * كه مهرش گريبان جان ميكشد