محمد خزائلى
221
شرح بوستان ( فارسى )
پسر را نشاندند پيران ده ، * كه مهرت برو نيست ، مهرش ( 1 ) بده بخنديد و گفتا : به صد گوسفند ، * تغابن ( 2 ) نباشد رهايى ز بند به ناخن پريچهره مىكند پوست : * كه هرگز بدين كى شكيبم ز دوست ؟ نه صد گوسفندم ( 3 ) كه سيصد هزار ، * نبايد به ناديدن روى يار ترا هرچه مشغول دارد ز دوست ، * اگر راست خواهى ، دلارامت اوست يكى پيش شوريدهحالى نبشت : * كه دوزخ تمنا كنى يا بهشت ؟ بگفتا : مپرس از من اين ماجرا * پسنديدم آنچ او پسندد ( 4 ) مرا حكايت ( 11 ) [ به مجنون كسى گفت : كاى نيكپى . . . . ] به مجنون ( 5 ) كسى گفت : كاى نيكپى ، * چه بودت كه ديگر نيايى به حى ( 6 ) ؟