محمد خزائلى
210
شرح بوستان ( فارسى )
چو يعقوبم ( 1 ) ار ديده گردد سپيد ، * نبرم ز ديدار يوسف اميد يكى را كه سر ، خوش بود با يكى ، * نيازارد از وى به هر اندكى ركابش ببوسيد روزى جوان ، * برآشفت و برتافت از وى عنان بخنديد و گفتا : عنان برمپيچ ، * كه سلطان عنان برنپيچد ز هيچ ( 2 ) مرا با وجود تو هستى نماند * به ياد توام خودپرستى نماند گرم جرم بينى ، مكن عيب من * تويى ( 3 ) سر برآورده از جيب من بدان زهره ( 4 ) دستت ( 5 ) زدم در ركاب ، * كه خود را نياوردم اندر حساب كشيدم قلم بر سر نام خويش * نهادم قدم بر سر كام خويش مرا خود كشد تير آن چشم مست ، * چه حاجت كه آرى به شمشير دست ؟ تو آتش ( 6 ) به نى در زن و درگذر * كه نه خشك در بيشه ماند ، نه تر حكايت ( 2 ) [ شنيدم كه بر لحن خنياگرى . . . . ] شنيدم كه بر لحن خنياگرى ( 7 ) ، * به رقص اندر آمد پرى پيكرى ،