محمد خزائلى

207

شرح بوستان ( فارسى )

ترا عشق همچون خودى ز آب و گل ، * ربايد همى صبر و آرام دل به بيداريش فتنه بر خد ( 1 ) و خال * به خواب اندرش پايبند خيال به صدقش چنان سر نهى در قدم ، * كه بينى جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نيايد زرت ، * زر و خاك يكسان نمايد برت دگر با كست بر نيايد نفس ، * كه با او نماند دگر جاى كس تو گويى ( 2 ) به چشم اندرش منزل است * و گر ديده برهم نهى در دل است نه انديشه از كس كه رسوا شوى * نه قوت ، كه از وى شكيبا شوى گرت جان بخواهد ، به لب برنهى * ورت تيغ بر سر نهد ، سر نهى چو عشقى كه بنياد آن بر هواست ، * چنين فتنه‌انگيز و فرمانرواست ، عجب دارى از سالكان طريق ، * كه باشند در بحر معنى غريق ! به سوداى جانان ز جان مشتغل ( 3 ) * به ذكر حبيب از جهان مشتغل به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ( 4 ) ساقى كه مىريخته نشايد به دارو دوا كردشان * كه كس مطلع نيست بر دردشان « الست ( 5 ) » از ازل همچنانشان به گوش * به فرياد « قالوا بلى » در خروش . . . . . . . . . .