محمد خزائلى

203

شرح بوستان ( فارسى )

چه خوش گفت بهرام ( 1 ) صحرانشين ، * چو يكران ( 2 ) توسن زدش بر زمين : دگر اسبى ( 3 ) از گله بايد گرفت ، * كه گر سركشد ، باز شايد گرفت ببند اى پسر ، دجله در آبكاست ( 4 ) ، * كه سودى ندارد چو سيلاب خاست چو گرگ خبيث آمدت در كمند ، * بكش ، ورنه دل بر كن از گوسفند ز ابليس ( 5 ) هرگز نيايد سجود * نه از بدگهر نيكى آيد وجود بدانديش را جاه و فرصت مده * عدو در چه و ديو در شيشه ( 6 ) به مگو : شايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد ، بكوب قلم‌زن ( 7 ) كه بد كرد با زيردست ، * قلم بهتر او را به شمشير ، دست مدبر كه قانون بد مينهد ، * ترا مىبرد تا به دوزخ دهد مگو ملك را اين مدبر ( 8 ) بس است * مدبر مخوانش كه مدبر ( 9 ) كس است سعيد ( 10 ) آورد قول سعدى بجاى * كه تدبير ملك است و تدبير و راى . . . . . . . . . .