محمد خزائلى
198
شرح بوستان ( فارسى )
ببوسى ( 1 ) گرت عقل و تدبير هست ، * ملكزاده را در نواخانه دست ، كه روزى برون آيد از شهربند ( 2 ) ، * بلنديت بخشد ، چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خريف ( 3 ) ، * كه در نوبهارت نمايد ظريف حكايت ( 23 ) [ يكى زهرهء خرج كردن نداشت . . . . ] يكى زهرهء خرج كردن نداشت * زرش بود و ياراى خوردن نداشت نه خوردى كه خاطر برآسايدش * نه دادى ، كه فردا به كار آيدش شب و روز در بند زر بود و سيم * زر و سيم در بند مرد لئيم بدانست روزى پسر در كمين ، * كه ممسك كجا كرد زر در زمين ز خاكش برآورد و بر باد داد * شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد جوانمرد را زر بقايى نكرد * به يك دستش آمد به ديگر بخورد كزين كمزنى ( 4 ) بود ناپاكرو * كلاهش به بازار و ميزر ( 5 ) گرو نهاده پدر چنگ ، بر ناى ( 6 ) خويش * پسر چنگى و نايى ( 7 ) آورده پيش پدر زار و گريان همه شب بخفت * پسر بامدادان بخنديد و گفت : زر از بهر خوردن بود اى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر زر از سنگ ( 8 ) خارا برون آورند ، * كه با دوستان و عزيزان خورند زر اندر كف مرد دنياپرست ، * هنوز اى برادر به سنگ اندرست چو در زندگانى بدى ( 9 ) با عيال ، * گرت مرگ خواهند ، از ايشان منال