محمد خزائلى
196
شرح بوستان ( فارسى )
از آن اهل دل در پى هركسند ، * كه باشد كه روزى به مردى ( 1 ) رسند برند از براى دلى بارها * خورند از براى گلى ( 2 ) خارها ز تاج ملكزادهيى در سباخ ( 3 ) ، * شبى لعلى افتاد در سنگلاخ پدر گفتش : اندر شب تيره رنگ ، * چه دانى كه گوهر كدام است و سنگ ؟ همه سنگها پاسدار ، اى پسر ، * كه لعل از ميانش نباشد بدر در اوباش ( 4 ) ، پاكان شوريده رنگ ، * همان جاى تاريك و لعلند و سنگ چو پاكيزه نفسان و صاحبدلان ، * برآميختستند با جاهلان ، به رغبت بكش بار هر جاهلى * كه افتى به سر وقت صاحبدلى كسى را كه با دوستى سرخوش است ، * نبينى كه چون بار دشمنكش است ؟ به درد چو گل جامه از دست خار ، * كه خون ( 5 ) در دل افتاده خندد چو نار . . . . . . . . . .