محمد خزائلى

191

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 19 ) [ ز بنگاه حاتم يكى پيرمرد . . . . ] ز بنگاه حاتم يكى پيرمرد * طلب ده درم سنگ ( 1 ) فانيد ( 2 ) كرد ز راوى چنان ياد دارم خبر ، * كه پيشش فرستاد تنگى شكر ( 3 ) زن از خيمه گفت اين چه تدبير بود * همان ده درم حاجت پير بود شنيد اين سخن نامبردار طى * بخنديد و گفت : اى دلارام حى ( 4 ) ، گر او در خور حاجت خويش خواست ، * جوانمردى آل حاتم كجاست ؟ چو حاتم به آزاد مردى دگر ، * ز دوران گيتى نيامد مگر ، ابو بكر سعد آنكه دست نوال ، * نهد همتش بر دهان سؤال ( 5 ) رعيت پناها ، دلت شاد باد * به سعيت مسلمانى آباد باد سرافرازد اين خاك فرخنده بوم * ز عدلت بر اقليم يونان ( 6 ) و روم