محمد خزائلى

184

شرح بوستان ( فارسى )

همه ( 1 ) شب نبودش قرار و هجوع * ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع سحرگه ميان بست و در باز كرد * همان لطف و بوسيدن آغاز كرد يكى بد كه شيرين و خوش‌طبع بود ، * كه با ما مسافر در آن ربع ( 2 ) بود مرا بوسه گفتا به تصحيف ( 3 ) ده * كه درويش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر ريش ( 4 ) من * مرا نان ده و كفش بر سر بزن به ايثار ( 5 ) ، مردم ، سبق ( 6 ) برده‌اند * نه شب زنده‌داران دل مرده‌اند همى ديدم از پاسبان تتار ( 7 ) * دل مرده و چشم شب‌زنده‌دار . . . . . . . . . .