محمد خزائلى

179

شرح بوستان ( فارسى )

شكسته‌دل آمد بر خواجه باز ، * عيان كرده اشكش به ديباچه ( 1 ) راز بپرسيد سالار فرخنده‌خوى : * كه اشكت ز جور كه آمد به روى ؟ بگفت : اندرونم بشوريد سخت ، * بر احوال اين پير شوريده‌بخت ، كه مملوك ( 2 ) وى بودم اندر قديم ، * خداوند املاك و اسباب و سيم چو كوتاه شد دستش از عز و ناز ، * كند دست خواهش به درها دراز بخنديد و گفت : اى پسر جور نيست * ستم بر كس از گردش ( 3 ) دور نيست نه آن تندرويست ( 4 ) بازارگان ، * كه بردى سر از كبر بر آسمان من آنم كه آن روزم از در براند * به روز منش دور گيتى نشاند نگه كرد باز آسمان سوى من * فرو شست گرد غم از روى من خداى ار به حكمت ببندد درى ، * به رحمت گشايد در ديگرى بسا مفلس بينوا سير شد * بسا كار منعم زبر زير شد حكايت ( 12 ) [ يكى سيرت نيك مردان شنو . . . . ] يكى سيرت نيك مردان شنو * اگر نيكبختى ( 5 ) تو مردانه رو