محمد خزائلى
174
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 9 ) [ يكى را كرم بود و قوت نبود . . . . ] يكى را ( 1 ) كرم بود و قوت نبود * كفافش به قدر مروت نبود كه ( 2 ) سفله خداوند هستى ( 3 ) مباد * جوانمرد را تنگدستى مباد كسى را كه همت بلند اوفتد ، * مرادش كم اندر ( 4 ) كمند اوفتد چو سيلابريزان كه در كوهسار ، * نگيرد همى بر بلندى قرار نه در خورد سرمايه كردى كرم * تنكمايه بودى ازين لاجرم برش تنگدستى دو حرفى نوشت : * كه اى خوب فرجام نيكو سرشت ، يكى ( 5 ) دست گيرم به چندى درم ( 6 ) ، * كه چنديست تا من به زندان درم ( 7 ) به چشم اندرش قدر ( 8 ) ، چيزى نبود ( 9 ) * و ليكن به دستش پشيزى نبود به خصمان بندى فرستاد مرد : * كه اى نيكنامان آزاد مرد ، بداريد چندى كف از دامنش * وگر ميگريزد ، ضمان ( 10 ) بر منش وز آنجا ( 11 ) به زندانى آمد كه خيز * وزين شهر تا پاى دارى گريز