محمد خزائلى
169
شرح بوستان ( فارسى )
به دست تهى برنيايد اميد * به زر بركنى چشم ديو سپيد ( 1 ) وگر هرچه يا بى به كف برنهى ، * كفت وقت حاجت بماند تهى گدايان به سعى تو هرگز قوى ، * نگردند ، ترسم تو لاغر شوى چو مناع ( 2 ) خير اين حكايت بگفت ، * ز غيرت جوانمرد را رگ نخفت ( 3 ) پراكندهدل گشت از آن عيبجوى ، * برآشفت و گفت : اى پراكندهگوى ، مرا دستگاهى كه پيرامن است ، * پدر گفت : ميراث جد ( 4 ) من است نه ايشان به خست نگه داشتند ! * به حسرت بمردند و بگذاشتند ! به دستم نيفتاد ( 5 ) مال پدر ، * كه بعد از من افتد به دست پسر همان به كه امروز مردم خورند * كه فردا پس از من به يغما ( 6 ) برند خور و پوش ( 7 ) و بخشاى و راحت رسان * نگه مى چه دارى ز بهر كسان ؟ برند از جهان با خود اصحاب راى * فرومايه ماند به حسرت بجاى زر و نعمت اكنون بده ، كان ( 8 ) تست * كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست . . . . . . . . . .