محمد خزائلى

167

شرح بوستان ( فارسى )

برآشفت عابد : كه خاموش باش ، * تو مرد زبان نيستى ( 1 ) ، گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ، * ز خلق آبرويش نگه داشتم و گر شوخ چشمى و سالوس ( 2 ) كرد ، * الا تا نپندارى افسوس كرد ( 3 ) كه خود را نگه داشتم آبروى ، * ز دست چنان گربزى ياوه‌گوى ( 4 ) بد و نيك را بذل كن سيم و زر ، * كه اين كسب خيرست ، و آن دفع شر خنك آنكه در صحبت عاقلان ، * بياموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رايست و تدبير هوش ، * به عزت كنى پند سعدى به گوش ، كه اغلب درين شيوه دارد مقال ، * نه در چشم و زلف و بناگوش و خال حكايت ( 4 ) [ يكى رفت و دينار ازو صد هزار . . . . ] يكى رفت و دينار ازو صد هزار ، * خلف برد ( 5 ) صاحب‌دلى هوشيار نه چون ممسكان دست بر زر گرفت * چو آزادگان دست ازو برگرفت ز درويش ، خالى نبودى درش * مسافر به مهمانسراى اندرش دل خويش و بيگانه خرسند كرد ، * نه همچون پدر سيم و زر بند كرد ملامت كنى گفتش : اى باد دست ( 6 ) ، * به يكره پريشان مكن هرچه هست