محمد خزائلى
160
شرح بوستان ( فارسى )
به غمخوارگى ( 1 ) چون سرانگشت من ، * نخارد كس اندر جهان پشت من مكن بر كف دست ( 2 ) نك هرچه هست * كه فردا به دندان گزى پشت دست به پوشيدن ستر ( 3 ) درويش كوش * كه ستر خدايت بود پردهپوش مگردان غريب از درت بىنصيب * مبادا كه گردى به درها غريب بزرگى رساند به محتاج ، خير ، * كه ترسد كه محتاج گردد به غير به حال دل خستگان درنگر * كه روزى تو دلخسته باشى مگر نه ( 4 ) خواهندهاى بر در ديگران ، * به شكرانه ، خواهنده از در مران پدر مرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش ( 5 ) بكن ندانى چه بودش ( 6 ) فرو مانده سخت * بود تازه بىبيخ هرگز درخت ! چو بينى يتيمى سرافكنده پيش ، * مده بوسه بر روى فرزند خويش يتيم ار بگريد ، كه نازش خرد ؟ * وگر خشم گيرد ، كه بارش برد ؟ الا تا نگريد ، كه عرش عظيم ، * بلرزد همى چون بگريد ( 7 ) يتيم . . . . . . . . . .