محمد خزائلى

141

شرح بوستان ( فارسى )

به زندان فرستادش از بارگاه * كه زورآزمايست بازوى جاه ( 1 ) ز ياران كسى گفتش اندر نهفت * مصالح نبود اين سخن گفت ، گفت ( 2 ) : رسانيدن ( 3 ) امر حق ، طاعت است * ز زندان نترسم كه يك ساعت است همان دم كه در خفيه اين راز رفت ، * حكايت به گوش ملك باز رفت بخنديد : كاو ظن بيهوده برد ، * نداند كه خواهد درين حبس ، مرد غلامى به درويش برد اين پيام * به گفتا به خسرو بگو : اى غلام ، مرا بار غم بر دل ريش نيست * كه دنيا همين ساعتى بيش نيست نه گر دستگيرى كنى ، خرمم * نه گر سر برى ، بر دل آيد غمم ( 4 ) تو گر كامرانى به فرمان و گنج ، * دگر كس فرومانده در ضعف و رنج ، به دروازهء مرگ چون در شويم ، * به يك هفته با هم برابر شويم ( 5 ) ، منه دل بر اين دولت پنج روز * به دود دل خلق ، خود را مسوز نه پيش از تو بيش از تو اندوختند ، * به بيداد كردن جهان سوختند ! . . . . . . . . . .