محمد خزائلى

131

شرح بوستان ( فارسى )

تكاور ( 1 ) به دنبال صيدى براند * شبش دست داد ، از حشم ( 2 ) بازماند به تنها ندانست روى ( 3 ) و رهى * بيفتاد ناكام ، شب در رهى يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم ، * ز پيران مردم‌شناس ( 4 ) قديم پسر را همى گفت : كاى شاد بهر ( 5 ) ، * خرت را مبر بامدادان به شهر كه اين ناجوانمرد برگشته بخت ، * كه تابوت بينمش بر جاى تخت ، كمر بسته دارد به فرمان ديو * به گردون بر ، از دست جورش غريو درين كشور آسايش و خرمى ، * نديد و نبيند به چشم آدمى مگر كاين سيه نامهء بىصفا ، * به دوزخ برد لعنت ( 6 ) اندر قفا پسر گفت : راهى دراز است و سخت * پياده نيارم ( 7 ) شد اى نيكبخت طريقى بينديش و رايى بزن * كه راى تو روشن‌تر از راى من پدر گفت : اگر پند من بشنوى ، * يكى سنگ برداشت بايد قوى زدن بر خر بىگنه چند بار * سر و دست و پهلوش كردن فگار مگر كان فرومايهء زشت كيش ، * به كارش نيايد خر پشتريش ( 8 ) . . . . . . . . . .