محمد خزائلى

126

شرح بوستان ( فارسى )

در آن دم ترا مينمايد به دست * كه دهشت ( 1 ) زبانش ز گفتن ببست ، كه دستى به جود و كرم كن دراز ، * دگر دست كوته كن از ظلم و آز كنونت كه دست است كارى بكن * دگر كى برآرى تو دست از كفن به تابد بسى ماه و پروين و هور ، * كه سر برندارى ز بالين گور حكايت ( 21 ) [ قزل ارسلان قلعه‌يى سخت داشت . . . . ] قزل ارسلان قلعه‌يى سخت داشت * كه گردن به الوند ( 2 ) برميفراشت نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ * چو زلف عروسان رهش پيچ‌پيچ ( 3 ) چنان نادر افتاده در روضه‌يى * كه ( 4 ) بر لاجوردى طبق ، بيضه‌يى شنيدم كه مردى مبارك حضور ، * به نزديك شاه آمد از راه دور ، حقايق‌شناسى ( 5 ) ، جهان ديده‌يى * هنرمندى ، آفاق گرديده‌يى بزرگى ، زبان‌آورى كاردان * حكيمى ، سخنگوى بسيار دان قزل گفت چندين كه گرديده‌اى * چنين جاى محكم دگر ديده‌اى ؟ بخنديد : كاين قلعه‌يى خرم است * و ليكن نپندارمش محكم است