محمد خزائلى

110

شرح بوستان ( فارسى )

يكى شكر گفت اندر آن خاك و دود * كه دكان ما را گزندى نبود جهان‌ديده‌يى گفتش اى بو الهوس ، * ترا خود غم خويشتن بود و بس ! پسندى كه شهرى بسوزد به نار ، * اگرچه سرايت ( 1 ) بود بر كنار بجز سنگدل كى كند معده ( 2 ) تنگ ، * چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون مىخورد ! * چو بيند كه درويش خون مىخورد مگو تندرست است رنجور ( 3 ) دار * كه مىپيچد از غصه رنجوروار تنكدل ( 4 ) چو ياران به منزل رسند ، * نخسبند كه واماندگان از پسند دل پادشاهان شود باركش ، * چو بينند در گل ، خر خاركش اگر در سراى سعادت كسست ، * ز گفتار سعديش حرفى بسست همينت بسندست اگر بشنوى ، * كه گر خار كارى ، سمن ندروى خبر دارى از خسروان عجم ، * كه كردند بر زيردستان ستم نه آن شوكت و پادشاهى بماند * نه آن ظلم بر روستايى بماند خطا بين كه بر دست ظالم برفت * جهان ماند و او با مظالم ( 5 ) برفت . . . . . . . . . .