محمد خزائلى

105

شرح بوستان ( فارسى )

گروهى بماندند مسكين و ريش ، * پس چرخه ( 1 ) نفرين گرفتند پيش يد ظلم جايى كه گردد دراز ، * نبينى لب مردم از خنده باز به ديدار شيخ آمدى گاهگاه * خدادوست ، در وى نكردى نگاه ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت ، * به نفرت ز من در مكش روى ، سخت مرا با تو دانى سر دوستيست * ترا دشمنى با من از بهر چيست ؟ گرفتم ( 2 ) كه سالار كشور نيم ( 3 ) * به عزت ز درويش كمتر نيم نگويم فضيلت نهم ( 4 ) بر كسى * چنان باش با من كه با هر كسى شنيد اين سخن عابد هوشيار ، * برآشفت و گفت اى ملك ، هوش دار وجودت ( 5 ) پريشانى خلق ازوست ، * ندارم پريشانى خلق ، دوست تو ( 6 ) با آنكه من دوستم ، دشمنى * نپندارمت دوستدار منى چرا دوست دارم به باطل منت * چو دانم كه دارد خدا دشمنت ! مده بوسه بر دست من دستوار ( 7 ) * برو ، دوستداران من دوست‌دار « خدا ( 8 ) دوست » را گر بدرند پوست ، * نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل ، * كه خلقى بخسبند زو تنگدل . . . . . . . . . .