بديع الزمان فروزانفر
848
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
طلب كنند و باز هوشيارى و بيدار دلى را بر كار مىدارد تا يك سره لذت جوى و حرص آور نباشند و در كار جهان و امور معيشت اعتدال و موازنه برقرار ماند ، اين دو عامل در وجود انسان ، سبب نظم و ترتيب معاش و معاد است و غلبهى هوشيارى كه آفتاب را ماند از آن جهت كه فسردگى و جمود بر حس را مىگذارد و برسان آب است كه گرد غفلت را مىشويد بقانون موازنهى طبيعى دير نمىپايد و گر نه احكام حس باطل مىشود و ديگر دنيايى وجود ندارد و همه آخرت و عقبى است . همچنان كه چيرگى غفلت كه محرك حرص و آز است پايدار نيست و بدين ترتيب حكيمانه امور معيشت و معاد ، انتظام و قوام مىپذيرد . [ بقيه قصه پير چنگى و بيان مخلص آن ] مطربى كز وى جهان شد پر طرب * رسته ز آوازش خيالات عجب از نوايش مرغ دل پران شدى * وز صدايش هوش جان حيران شدى چون بر آمد روزگار و پير شد * باز جانش از عجز پشه گير شد پشت او خم گشت همچون پشت خم * ابروان بر چشم همچون پالدم گشت آواز لطيف جان فزاش * زشت و نزد كس نيرزيدى به لاش آن نواى رشك زهره آمده * همچو آواز خر پيرى شده رستن : مجازا بر آمدن ، ناگاه پديد شدن . نظير : پيش چشم سبز شدن ، در محاورات : پيش او بر رست از روى زمين * چون مه و خورشيد آن روح الامين از زمين بر رست خوبى بىنقاب * آن چنان كز شرق رويد آفتاب مثنوى ، ج 3 ، ب 3703 ، 3704 پشه گير شدن باز : بكنايت ، سخت عاجز و ناتوان شدن . پالدم : دوالى پهن و پارهاى چرمين كه دو سر آن را بر زين اسب يا پالان