بديع الزمان فروزانفر

420

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

لفظى از قبيل جناس و مراعاة النظير و طباق و امثال آنها آراسته است و خواننده و شنونده از آن بهره نمىگيرد و سبب هيجان ذوق و تحريك عواطف نمىشود و هيچ گونه لذتى نمىبخشد مانند اشعار عبد الواسع جبلى و رشيد وطواط و ديگر شعراء صنعت پرداز كه خواندن و شنيدن اشعار ايشان حكم پوست پوسيده خاييدن دارد كه لذتى نمىدهد و دهان را بد مزه مىكند و اين گونه سخن مانند موج آبست كه از حيث شكل بزره ماند ولى آن را در كارزار بتن نمىكنند و خود از حليت دوام و ثبات بىنصيب است . اين سخن چون پوست و معنى مغز دان * اين سخن چون نقش و معنى همچو جان پوست باشد مغز بد را عيب پوش * مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش دنباله‌ى انتقاد از صنعت سازى و پرداختن به آرايش كلام است از جهت ظاهر و صورت ، بدين گونه كه سخن را به پوست و نقش و تصوير ، و معنى را بمغز و جان تشبيه مىكند از آن جهت كه دانه و هسته هر گاه مغز نداشته باشد به كار نمىآيد و سوختنى است و صورتى كه جان ندارد تمتعى نمىبخشد ، آن گاه نتيجه مىگيرد كه اين صنعتها و آرايشهاى لفظى آن جا پديد مىآيد كه گوينده و سخن پرداز ، از معنى و مضمون عالى لطيف ، تهى دست است و صنعت را رو پوش تهيدستى خود مىكند همچنان كه پوست بر گردو و يا بادام بىمغز پوشش بىمغزى آنست و همين كه پوست شكسته شد عيب آن ظاهر مىشود ، بر خلاف هسته و دانه‌ى با مغز كه شكستن ، هنر و كمال آن را پديد مىآرد ، سخنان مصنوع نيز چنين است كه ظاهر آنها فريب مىدهد و در غلط مىافكند ولى وقتى متوجه معنى آن مىشويم مىبينيم كه جز صنعتهاى پوچ حاصلى نداشته است ولى آن سخن كه معنى تازه و دل كش دارد بدين آرايش و تكلفات حاجت ندارد و چنانست كه شيخ سعدى مىگويد :