بديع الزمان فروزانفر

391

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

علوم ظاهرى و حسى از قبيل علوم نقلى و هر چه بتقليد فرا گيرند غالبا انسان را به خود مشغول مىدارد و گاهى نيز عجب و غرور و خود پسندى را تحريك مىكند و طورى فضاى ادراك را تنگى مىسازد كه گنجايش عقيده‌ى ديگر ندارد و انديشه‌ى تازه را بر نمىتابد ، اين حالت را در بسيارى ازين نوع علما و دانشمندان مىبينيم ، اينان به صورتى در آن چه خوانده و دانسته‌اند متحجر مىشوند كه ديگر وراى آن حقيقتى را قائل نيستند و معتقد هستند كه در علم و دانش بر روى ديگران بسته شده است تا بدان حد كه مخالفان خود را كافر يا سفيه و بىشعور مىخوانند در صورتى كه خاصيت معرفت و علم حقيقتى ايجاد عشق و طلب و پژوهش مطلب تازه و جديد و يا دست كم انصاف است بنا بر اين مولانا اين جنس دانش را به پوز بند گوساله تشبيه مىكند بمناسبت آن كه گوساله با وجود پوز بند از خوردن شير و مكيدن پستان محروم است و اين علما نيز بسبب عجب و غرورى كه ازين علوم قشرى در دل و دماغشان پديد مىآيد از كسب حقيقت باز مىمانند و اكتفا بدين علوم مانند پوزبندى است كه بر استعداد و قابليت آنها بسته باشند . قطره‌ى دل را يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردونها نداد تشبيه دل به قطره بمناسبت خردى دل است و ذكر « گوهر » در كنايت از معرفت و يا عشق ظاهرا بدان جهت است كه بعقيده‌ى عامه مرواريد از باران در درون صدف متولد مىگردد . دليل است بر اينكه كلانى و ضخامت جثه مناط امتياز و فضيلت نيست چنان كه دل با همه خردى و كوچكى بمعرفت و عشق اختصاص يافت و گردونها و درياها با همه عظمت و پهناورى ازين لطيفه بىنصيب ماندند ، استعمال قطره‌ى در مورد دل درين بيت نيز ديده مىشود :