بديع الزمان فروزانفر
384
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
خاشعا متواضعا يخالط المساكين و يجالسهم و يقول مسكين يجالس مسكينا » قصص الانبياء ثعلبى ، چاپ مصر ، ص 247 . كوزهى سر بسته اندر آب زفت * از دل پر باد فوق آب رفت باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود گر چه جملهى اين جهان ملك وى است * ملك در چشم دل او لاشى است پس دهان دل ببند و مهر كن * پر كنش از باد كبر من لدن كوزهى بىآب كه نزد قدما به علت امتناع خلا ، هوا در درون آن جاى آب را مىگيرد ، بر روى آب مىايستد و در آب فرو نمىرود مولانا آن را مثالى مىآورد براى آن كه هر گاه دل از تعلق تهى باشد و به فقر حقيقى كه نيازمندى به حق تعالى و بىنيازى از ماسواى حق است متصف گردد در آن صورت دنيا ، و مظاهر آن از ملك و مال و اسباب زير پاى همت سالك مىافتد مانند آب در زير كوزهاى كه از هوا پر است و سالك در چنين حالتى خود را برتر از همه چيز مىبيند و با آن كه ممكن است بسيار چيز و يا جهانى را در تصرف داشته باشد جهان و امور عالم مادى پيش همت او ناچيز است و پشيزى ارزش ندارد پس نتيجه اين مىشود كه رشتهى تعلق را بايد گسيخت تا دل از مهر اغيار تهى شود و در خانهى دل را بر خيال دنيوى بايد بست تا آن كه حقيقت فقر بر دل متجلى شود و كبرياى حق بجاى كبر و خود پسندى و عجب حاصل از قدرت مادى بنشيند و سالك بپادشاهى راستين برسد . جهد حق است و دوا حق است و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد بعضى از زهاد و متصوفه ، علاج و مداواى مرض و استعمال دارو را منافى توكل شمردهاند و آن را بمنزلهى توسل به غير خدا و طلب عافيت از چيزى كه