بديع الزمان فروزانفر
342
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
مكر و چاره سازى نيست براى آن كه سر انجام ، بىچارگى و ناكامى ببار مىآورد . اين اختلافى است در تعريف و تفسير مكر و چاره سازى . استدلال شير ، نخجيران را قانع و معتقد ساخت كه جهد و كسب ضرور است تا دست از عقيدهء جبر كشيدند و سر انجام بر اين متّفق شدند كه براى شير وظيفهاى روزانه مقرّر دارند و هر روز بىتأخير و توقّف بفرستند و يك چند ، كار برين منوال بود كه هر كس قرعه بوى اصابت مىكرد بسوى شيرش مىفرستادند تا نوبت بخرگوش رسيد . خرگوش درين داستان نمونهء خردمندى و هشيارى و شاهدى است بر اينكه كلانى تن و بزرگى جثّه و هر چه از صفات خاصّهء جسم است مايهء امتياز و پيشى و سبب برترى و بيشى نتواند بود و همين نكته در بيان مولانا بدان منتهى مىشود كه صورت در برابر معنى قيمت و ارزشى ندارد ، مطلبى كه در سخن پيشينيان از حكما و سخنوران نظاير بسيار دارد و تازه نيست ولى مولانا بامثال و شواهد آن را روشن مىكند و بساحت ايمان و يقين مىكشاند . وقتى قرعه بر خرگوش افتاد از ستم ياران ناله در گرفت ، آنها گفتند كه زودتر برو تا شير نرنجد ، او مىگويد كه مهلت دهيد تا بيچارهگرى من ، جاودان در امان مانيد ، آن گاه مولانا حالت انبيا را به مثل مىآورد كه امّتان را بنجات مىخواندند بدان جهت كه بمدد باطن روشن بين خود ، راه رهايى را يافته بودند ولى امّت آنها را خوار مىشمردند و از جنس خود مىپنداشتند ، نخجيران نيز بانكار خرگوش بر خاستند و گفتند آنها كه از تو ، كلانتر بودند چنين دعوى نكردند تو نيز شرم دار و دست از دعوى بر دار ، در ضمن اين گفت و گو ، روش كسانى كه فضيلت را تابع بزرگى ظاهر مىپندارند و نبوغ ذاتى را ادراك نمىكنند از ديد مولانا مورد انتقاد قرار مىگيرد . خرگوش از الهام الهى سخن مىگويد كه مشروط بشرائط قياسى نيست ،