بديع الزمان فروزانفر
463
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
غدير : گودالى كه آب در آن گرد آيد ، آب دان ، آبگير . مناسب است با مضمون گفتهى دقيقى : من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار چو آب اندر شمر بسيار ماند * زهومت گيرد از آرام بسيار لباب الالباب ، ج 2 ص 13 آتشى كاو باد دارد در بروت * هم يكى بادى بر او خواند يموت بروت : موى پشت لب ، سبلت ، سبيل در محاورات كنونى . باد در بورت داشتن : بكنايت ، خود بينى و خويشتن ستايى . نظير : سبلت تابيدن . چرخ سر گردان كه اندر جست و جوست * حال او چون حال فرزندان اوست گه حضيض و گه ميانه گاه اوج * اندر او از سعد و نحسى فوج فوج حضيض : پستى زمين ، نقطهى مقابل اوج كه نقطهاى است مشترك ميان ملتقى و جاى بهم رسيدن دو سطح مقعر از دو فلك كه يكى سطح فلك خارج مركز و ديگرى سطح فلكى است كه در ثخن و سطبرى آن قرار دارد . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : حضيض . ميانه : وسط و آن مجموع دو قوس اوج و مركز شمس است ، حركت معتدل فلك . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : وسط . اوج : بلندى ، نقطهاى مشترك ميان ملتقى و محل بهم رسيدن دو سطح محدب دو فلك كه يكى سطح فلك خارج مركز است كه آن را فلك اوج نيز گويند و ديگرى سطح فلكى است كه خارج مركز در ثخن و سطبرى آن جاى دارد . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : اوج . تعبير مولانا از مواليد و امور مادى به فرزندان فلك به لحاظ آنست كه