بديع الزمان فروزانفر

50

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

است كه سالك بدرجهء كمال منتهى نشده باشد مانند بيمار كه پرهيز و احتما تا وقتى برايش ضرورت دارد كه مريض است ولى پس از باز گشت صحّت ، پرهيز را مىشكند و به حال عادى خود باز مىگردد همچنين سالك وقتى بكمال روح رسيد و نيروى خشم و شهوت را زير دست كرد از رعايت ظواهر آزاد مىگردد و رياضات براى او ضرورت ندارد و اين نكته از آخر داستان به خوبى بدست مىآيد و در آن باره سخن خواهيم گفت . و شارحان مثنوى اين حكايت را بصور مختلف تأويل كرده‌اند بدين گونه : « عقل ، شاه است و نفس ، كنيزك معشوقهء آن و باز تن ، معشوق نفس است و معالجهء نفس كه معلول بعلّتهاست بر دست طبيب حقيقى كه مرشد كامل است جارى مىشود و يا آن كه شاه ، عقل جزئى است و كنيزك ، نفس جزئى و زرگر ، دنيا و حكيم عقل كلّى از آن رو كه عقل جزئى تعلّق بنفس دارد و نفس ، تعلّق به دنيا و يا شاه عقل نظرى و حكيم غيبى ، روح القدس و كنيزك ، عقل عملى و زرگر ، نفس و معالجات اطبا ادلهء جدليّه و خطابيّه . » به اختصار از شرح سبزوارى . و ليكن اين تأويلها غالبا مناسبتى با مذاق مولانا ندارد از آن جهت كه بطور كلّى مثل و داستان در مثنوى براى توضيح و بيان مطلب مىآيد و مولانا نمىخواهد كه آن را سر مشق اخلاقى و اجتماعى قرار دهد و بدين جهت مىبينيم كه حكاياتى در مثنوى ذكر شده كه ظاهر آنها زننده و نامطلوب است ولى چون مقصود را روشن مىسازد مولانا از آوردن آنها خوددارى نكرده است زيرا نظرى به صورت قصّه و اجزاء آن ندارد و تنها آن را پيمانهء معنى قرار داده و درين حكايت نيز ظاهراً صورت آن منظور نبوده و نتايج آن مطلوب است كه ما بدانها اشاره كرديم .