بديع الزمان فروزانفر
47
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
بر گيرد و با تعبيرات صوفيانه از قبيل : الْوَقْتُ سَيْفٌ قاطِعٌ و الصّوفىُّ ابْنُ الْوَقْتِ . كه مفاد آن انصراف از مستقبل و اشتغال بموجب حال است تقاضا را تكرار كردهاند باز مولانا بعذر بيم فتنه و خونريزى ، حديث شمس را در باقى مىگذارد و بسر داستان مىرود . حكيم خلوت مىكند و مانند روان شناس ماهرى به نرمى و ملايمت چنان كه بد گمانى نياورد سوابق كنيزك را از موطن اصلى و خويشاوندان و از آن گاه كه ببَرْدگى افتاده است تحقيق مىكند و از شهرها و خواجگانش مىپرسد تا بنام سمرقند مىرسد ، نام سمرقند انفعال نفسانى بوجود مىآورد ، اين انفعال در بدن اثر مىگذارد و نبض كنيزك بىاختيار حركتى نامعتدل مىكند و كليد مشكل بدست حكيم مىافتد ولى اين پرسشها چنان بدقّت صورت مىگيرد كه كنيزك ، نظر نهانى حكيم را درنمىيابد ، اين معنى را مولانا در تمثيلى از بر آوردن خار از پا بيان مىفرمايد و تدبير طبيبان نادان را به كسى كه خارى در زير دم خر نهد و خر دم بر خار زند و جفته به هوا اندازد تا خار محكمتر شود مثل مىزند . حكيم ازين راه كشف مىكند كه معشوق كنيزك زرگرى است از اهل سمرقند و براى آن كه او را بدست آرد جاى او را در محلّههاى سمرقند مىپرسد و معلوم مىگردد كه در محلّهء سر پل و كوى غاتفر منزل دارد پس بكنيزك اطمينان مىدهد كه معشوق را به دو رساند به شرط آن كه اين راز را پوشيده دارد و به هيچ كس نگويد . توصيهء حكيم ، مسئلهء كتمان سرّ و فوائد آن را پيش مىآرد كه مولانا به استناد حديث و چند مثال كوتاه بيان مىفرمايد و آن گاه تفاوت وعدهء حقيقى و وعدههاى دروغين را از حيث تأثير در دل مجملا ذكر مىكند . حكيم بشاه مىگويد كه چارهء بيمارى كنيزك ديدار زرگر سمرقندى است ، شاه چند فرستاده بسمرقند روانه مىكند و آنها بگفتار نرم و وعدهء مال و جاه زرگر را از شهر و خويشان جدا مىكنند و او بطمع مال و جاه بسوى كشتنگاه