بديع الزمان فروزانفر
40
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
سنگ خون گريد بعبرت بر سر آن شيشه گر * كز هوا سنگ عرادهش در دكان افشاندهاند ديوان خاقانى ، طهران ، ص 117 از جنيبت فرو گشايد ساخت * آينهش بر عذار بندد صبح همان مأخذ ص 481 و هم اكنون در محاورات اين ضمائر را بعد از هاء مختفى با تخفيف به كار مىبرند . ممتاز : جدا و منفصل بتن يا به وصف . تهذيب نفس و تصفيهى باطن و زدودن خلقهاى زشت نزد عدهاى از حكما و عموم صوفيه شرط حصول معرفت است بدان سبب كه علم و معرفت را از جنس اشراق مىدانند و بدين مناسبت ضمير و درون آدمى را به آينه مانند مىكنند از آن جهت كه صور علمى در آن منعكس مىشود و آينه تا پاك و صافى نباشد صورت را چنان كه بايد نشان نمىدهد و اين معنى را مولانا در قصهى چينيان و روميان بيان كرده است . ( مثنوى ، ج 1 ، ب 3467 ببعد ) . و نيز تا بنده صفات خود را محو نكند مظهر اسماء و صفات الهى نمىشود پس اين زدايش كه صوفيان آن را « تخليه » مىنامند در مدارج فناء وصف و قرب النوافل كه مرتبهى تبديل صفات است نيز ضرورت دارد و ما مىتوانيم اين بيت را بهر دو معنى فرض كنيم ولى حمل آن بر فناء ذات اگر هم در اصل متصور باشد در مورد اين بيت كه مقتضى وجود عبد است جايز نيست ( زيرا لفظ آينه ت دليل است بر وجود عبد ) و اينكه ، بيان اين مضمون از گفتهى مولانا : انديشه را رها كن و دل ساده شو تمام * چون روى آينه كه بنقش و نگار نيست چون ساده شد ز نقش همه نقشها دروست * آن ساده رو ، ز روى كسى شرمسار نيست چون روى آهنين ز صفا اين هنر بيافت * تا روى دل چه يابد كو را غبار نيست ديوان ، بيت 4818 ببعد