بديع الزمان فروزانفر
38
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
وقتى رنج و الم بالا مىگيرد بىاختيار از جان رنجور و دردمند فرياد بر مىخيزد و اين امر طبيعى است و مىبينيم كه مردم بوقت دل تنگى شكايت مىكنند و هنگام بيمارى نالهى زار بر مىكشند و بوسيلهى ناله و شكايت آلام خود را تسكين مىدهند ، عاشق نيز كه گرفتار بيمارى دل و رنجورى صعب است ، از ناله و زارى دست نمىكشد ، گريه مىكند و آه مىزند و داستان عشق را بر ملا مىافكند و اين خاصيت عشق است كه صبر و قرار را از دل مىربايد . از نظر ديگر ، عاشق با مردم سر مست فرقى ندارد و اگر فرقى هست از آن جهت است كه مستى عشق دير پاى است و زود گذر نيست و ممكن است كه تا دم مرگ پايدار ماند و همان گونه كه مستى شراب آدمى را بر آن مىدارد كه اسرار را آشكارا كند مستى عشق صد چندان مىكند و نتيجهى اين هر دو مستى زوال مصلحت بينى و اختيار كتمان است و عاشق و مست ظرفيت خود را از دست مىدهند و بطور كلى اگر ظرفيت و تمالك بر جا باشد انسان عاقل و مصلحت انديش و حساب گر است و بنا بر اين نمىتواند مصلحت خود را فدا كند و عاشق كسى است كه راه مصلحت نمىپويد و هر چه دارد در مىبازد و چون ظرفيت از دست رفت و استغراق و مغلوبيت پديد آمد انسان به تصرف حالتى در مىآيد كه مغلوب آن شده است . و باز مىبينيم كه مردم وقتى به چيزى نفيس يا نكتهاى لطيف مىرسند غالبا آن را ورد زبان مىكنند و در مجالس باز مىگويند و يا جوانان آرزو پرست لذات شبانهى خود را براى دوستان و ياران خويش بلذت و خوشى تمام شرح مىدهند و دليل آن اينست كه ذكر محبوب بهر حال لذت بخش است و بر عكس ، حديث رنجورى و مصيبت غم افزاست چنان كه در مثل مىگويند : « وصف العيش نصف العيش . » عاشق نيز از ياد معشوق و قصههاى عشق خود لذت فراوان مىبرد و ميل دارد كه وصف معشوق را بهر كس بگويد و از هر زبانى