بديع الزمان فروزانفر
35
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
و ظاهرا اين مضمون مأخوذ است از بيت ذيل : ور بر لب تو لب نهمى گرددى ز من * اسرار غيب فاش چو لب بر گشودمى فرائد السلوك ، نسخهى كتابخانهى ملى ملك هر كه او از هم زبانى شد جدا * بىزبان شد گر چه دارد صد نوا چون كه گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت هم زبان : دو كس كه بيك زبان سخن گويند ، مجازا ، دو كس كه مقصود يكديگر را بفهمند . بىزبان شدن : بكنايت ، خاموش شدن . نوا : يكى از دوازده پردهى موسيقى ، مطلق آهنگ و آواز . اين دو بيت مويد معنى بيت پيشين و معنى آنها واضح است . جمله معشوق است و عاشق پردهاى * زنده معشوق است و عاشق مردهاى اگر پرده را بمعنى آن چيزى كه بر در مىآويزند بگيريم معنى چنين مىشود كه عاشق مانند پرده است كه از خود جنبشى و حركتى ندارد و آن گاه در حركت مىآيد كه باد يا دست آن را بجنباند همچنين عاشق از خود هيچ ندارد و هر چه از او بظهور مىرسد كار كرد معشوق است و اگر فرض كنيم كه پرده بمعنى مطلق حجابست در آن صورت ، مقصود اين خواهد بود كه عاشق حجاب ظهور معشوقست بنحو كمال و تمام زيرا عشق در عاشق بتناسب ظرفيت و سعهى وجود او جلوه گر مىشود و محدود است به حد وجودى او و بدين جهت جلوهى عشق در عشاق مختلف است چنان كه بعضى را مانند دريا در هيجان و تلاطم مىآورد و بعضى را به ظاهر آرامش مىدهد و در خود فرو مىبرد ، يكى را گريه و زارى مىآموزد و يكى را چون مولانا مست و سر خوش مىكند تا اينكه مىگويد :