بديع الزمان فروزانفر
282
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
رنگارنگ بافتنى يا پوست بهم مىدوختهاند ، اين جامه از سر پوشيده مىشده و مدخل آن از روى شانه و پيش بسته بوده است ، آن را « مرقعه » نيز مىگفتهاند ، دلق و دلق مرقع نيز ازين گونه لباس بوده است . تلبيس ابليس ، طبع مصر ، ص 186 ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : خرقه ، فرهنگ البسهى مسلمانان ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 175 - 174 . حق تعالى همچنان كه مبدا و اول موجودات است و موصوف است به « الاول » آخر موجودات نيز هست و بدين جهت متصف است به « الاخر » اقتضاى اسم آخر آنست كه همه چيز به دو باز گردد چنان كه در قرآن كريم است : إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى . ( العلق ، آيهى 8 ) وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى . ( النجم ، آيهى 42 ) و مقيد مادام كه در تقييد است به مطلق رجوع نتواند كرد پس قيد و تعين بايد مرتفع شود تا مقيد به مطلع باز گردد و معنى « الاخر » متحقق و ظاهر شود و بر اين مقدمه هر گاه صورت بمجاهدهى عبد ، گدازان نشود حق تعالى بعنايت تام و تمام خود كه اقتضاى آن تكميل هر ناقص و رسانيدن آن بنهايت كمال است حجاب صورت را بالا مىافكند تا سلطنت معنى پديد آيد و صفت « الاخر » ظاهر گردد و شايد مولانا مىخواهد بگويد كه اگر بسلوك و مجاهده صورت را نگدازيم از طريق جذب اين مقصود حاصل خواهد شد . مىشود اين گونه هم توجيه كرد كه اگر صورت را به « موت ارادى » نگدازيم حق تعالى آن را به « موت طبيعى » از ميان خواهد برد . و بيت دوم اگر چه متمم بيت اول است ولى مىتواند اشاره بمذهب تجلى نيز باشد كه به حكم آن حق تعالى معشوق خويش است و باقتضاى معشوقيت جمال خويش را در جلوه مىآرد و ايجاد نيز در نتيجهى همين تجليات آغاز شده و بكمال مىرسد و اين مقتضاى اسم « الظاهر » است . و مقصود از دوختن خرقهى درويش آنست كه حق اين جدايى و تفرق را