بديع الزمان فروزانفر
255
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
نيز جع : مثنوى ، ج 6 ، ب 3184 ببعد كه اين مطلب بصراحت هر چه تمام تر بيان شده است . ما كه باشيم اى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما وجود مطلق : وجود بنحو شمول و احاطه و بدون اعتبار هر گونه قيد و شرطى از ايجاب و سلب و بىملاحظه تعينات و عدم آنها . بعقيدهى محققين صوفيه وجود حقيقتى است واحد و يگانه كه اقتضاى او طرد عدم و نيز وجوب و منشايت اثر است ، اين حقيقت داراى دو وجه است : وجهى به اطلاق و عدم شرط و آن وجود حق است و وجهى به تقييد و تعين و آن خلق است پس حق و خلق يك حقيقت است و كثرت ، ظهور مرتبهى اطلاق در مراتب تقييد و تعين است و آن امرى اضافى و نسبى است و بنا بر اين حق در حد ذات خود موصوف باسم ( الباطن ) و در مرتبه خلق موصوف است باسم « الظاهر » و اين اختلاف در عنوان است نه در اصل حقيقت و سالك وقتى كه از خود و صفات خود فانى گردد بدان معنى كه موثرى جز خدا نبيند آن گاه ممكن است شهود وى بيشتر قوت گيرد و حجاب تعين و كثرت از پيش چشمش برداشته شود و در آن حال خلق را به نظر فنا نگرد و بدان حقيقت رسد كه گفتيم يعنى وجه خلقى را اعتبارى و فانى در وجه حق مشاهده كند ، اين حالت را صوفيه فناى ذات و فناى ذاتى مىگويند ، مولانا پس از آن كه فناى فعل را بمثالى از چنگ و كوه و ناى و شطرنج بيان فرمود اكنون بفناى ذاتى اشارت مىكند و ممكن است بگوييم كه اين ابيات نيز اشارت به فناى فعلى است از آن جهت كه هر گاه چيزى بحقيقت وجود نداشته باشد بطريق اولى فعل و عملى را به دو اسناد نتوان داد . و چون ادارك مطلق جز بنحو اجمال ميسر نيست از آن جهت كه