بديع الزمان فروزانفر
246
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
هر يك از احوال نفس حجاب حالت ديگر است بدين معنى كه نفس در آن واحد مشتغل به دو نوع از احوال خواه ملكى يا ملكوتى نتواند بود بنا بر اين مادام كه مشغول به ظاهر است به باطن نتواند پرداخت و تا وقتى كه مست وهم و فكر باشد احوال قلبى كه نتيجهى گسيختگى و انقطاع از حس ظاهرى و باطنى است جلوه گر نمىشود پس سالك در حال مراقبه بايد به كلى متوجه دل و سر خود باشد و گوش و چشم ظاهر فرو بندد و حواس را بىكار گذارد تا معانى غيبى به دو روى نمايد . گفت و گوى ظاهر آمد چون غبار * مدتى خاموش خو كن هوش دار خاموش : خاموشى ، سكوت . نظير : خموشيد خموشيد خموشى دم مرگست * هم از زندگيست اينك ز خاموش نفيريد ديوان ، ب 6634 سخن گفتن يا شنيدن بمنزلهى غبارى است كه بر روى آينه نشيند زيرا در هر دو حالت نفس انسانى بخارج و ظاهر مىپردازد و از كار اصلى خود كه سير در ملكوت است باز مىماند و اين اشتغال بتدريج گران و سنگين مىشود چندان كه زوال آن بدشوارى صورت مىپذيرد و چون زنگى كه بر روى آينه بچسبد ديدهى ادراك را تيره مىگرداند . [ مكرر كردن مريدان كه خلوت را بشكن ] جمله گفتند اى حكيم رخنه جو * اين فريب و اين جفا با ما مگو رخنه جو : آن كه در كار و بحث دشوار راه گريز تواند جست ، چاره گر ، چاره جو .