بديع الزمان فروزانفر
116
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
و بنا بر اين عقيده هر جا كه لفظ « حب » و مشتقات آن در قرآن كريم ديدهاند آن را بمعنى تعظيم و يا ارادهى طاعت فرض كردهاند ولى صوفيه بر خلاف آنان ، معتقد هستند كه جز خدا چيز ديگر شايستهى عشق و محبت نيست و در جواب ادلهى متكلمين مىگويند كه ما بر خلاف شما معتقديم كه ارتباط و مناسبت ميان حق و خلق موجود است بدليل آيهى كريمه : وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ( الحجر آيهى 29 ) و حديث : خلق اللَّه آدم على صورته . ( احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 115 ) گذشته از آن كه به نظر ما ميانهى حق و خلق مباينتى نيست چه مذهب ما وحدت و يگانگى است نه كثرت و دوگانگى و تفاوت حق و خلق اعتبارى است نه حقيقى ( اين مطلب را بجاى خود شرح خواهيم داد ) و محبت ، نزد ما نفى خواست و ترك اراده و آرزو و استغراق در معشوق و محبوب است و تصرف و تدبير صفت كسى است كه او را خواهشى و طلبى باشد و آن محبت كه ما از وى سخن مىگوييم آتشى است كه اراده و مريد را در نخست وهلت مىسوزاند و نيست مىگرداند . محمد غزالى بحثى بسيار مفصل و مدلل در معنى محبت و اسباب حدوث آن كرده و دلايل مخالفين را از بن فرو ريخته است و مطابق نظر او عشق متوجه كمال است از هر نوع كه باشد و چون كمال مطلق ، خاص ذات حق راست بنا برين او از همه چيز بمعشوقيت سزاوار تر است . مولانا اين عقيده را كه وصول به حق از جهت مباينت كلى حق و خلق ممكن نيست در اين بيت مطرح ساخته و بدليلى اقناعى آن را رد كرده است ، دليلش اينست كه خدا را كريم مىگويند و كريم آنست كه خواهنده را بىوسيلت عطا دهد ( التحبير ، تاليف ابو القاسم قشيرى ، نسخهى عكسى ، ورق 84 ) و يا آن كه طالب را نوميد نگرداند ( همان مأخذ ورق 85 ) و يا بخشنده را گويند ( شرح مواقف ، طبع آستانه ، ج ، ص 172 ) و مىدانيم كه بخشش