بديع الزمان فروزانفر
109
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
بعد از آن از بهر او شربت بساخت * تا بخورد و پيش دختر مىگداخت شربت : مقدار خوراك از دوا خواه جامد يا مايع ، خوردن دوا . ( بحر الجواهر در ذيل : شربت ) . عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود دوام عشق و هر خواهشى مرتبط است بدوام و پايدارى آن چيزى كه مطلوب و معشوق باشد پس عشق بر آب و رنگ و حسن صورت پايدار نمىماند از آن رو كه آب و رنگ خود نمىپايد و زوال مىپذيرد و خود آن عشق نيست و نوعى هوس رانى و بازى خيال است و ناچار عاقبت برسوايى و ننگ و بد نامى مىكشد ، و از نظر صوفيه عشق آن جاست كه عاشق را مراد و هيچ خواهش و حظ نفس باقى نمانده باشد و بدين جهت است كه محبت را به محو جميع خواهشها و سوختن و زوال حاجت و اوصاف تعريف كردهاند . ( احياء العلوم ، چاپ مصر ، ج 4 ، ص 258 ) و معلوم است كه هر علاقه و محبتى كه معلول حاجت و مرادى جز معشوق باشد وقتى آن حاجت بر آيد و مراد حاصل گردد آن محبت و علاقه از هم مىگسلد و زوال مىپذيرد چنان كه در حديث آمده است : « من احبك لشىء ملك عند انقضائه . ( احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 204 ) و از ابو القاسم جنيد نقل كردهاند : كل محبة تكون بعوض فاذا زال العوض زالت المحبه . ( احياء العلوم ، ج 4 ، ص 258 ) و مىگويند : اياك و من مودته على قدر حاجته فعند ذهاب الحاجة زوال المحبه . ( عيون الاخبار ، طبع مصر ، ج 3 ، ص 83 ) و بنا بر اين خواه « رنگ » را بمعنى حقيقى و خواه بمعنى مجازى فرض كنيم مىتوان گفت كه عاقبت عشقى كه از رنگ خيزد رسوايى است زيرا سرانجام