بديع الزمان فروزانفر

90

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

اصل برويم و در فرع و سايه گرفتار نمانيم زيرا اصحاب استدلال آن قدر در اثر فرو رفته‌اند كه حقيقت را فراموش كرده‌اند و آن مايه در لم و لا نسلم غرق شده‌اند كه از تسليم كه غايت معرفت است محروم گرديده‌اند . نيز رجوع كنيد به : مثنوى ، ج 3 ، ب 3717 ببعد . خود غريبى در جهان چون شمس نيست * شمس جان باقيى كش امس نيست غريب : دور از وطن ، دور از فهم و ادراك ، شگفت و كم ياب . جان يعنى روح انسان درين جهان مادى غريب است بدان مناسبت كه از وطن اصلى خويش بدور افتاده و نيز براى آن كه شناخت وى دشوار است و هر كس نمىتواند روح را بشناسد ولى معنى نخستين ترجيح دارد زيرا مولانا غربت جان را در دفتر سوم تفسير و شرح كرده است بدين گونه : چونك هر جزوى بجويد ارتفاق * چون بود جان غريب اندر فراق گويد اى اجزاى پست فرشيم * غربت من تلخ‌تر من عرشيم مثنوى ، ج 3 ، ب 4434 ببعد و چون جان مجرد است از اين رو زمانى و مكانى نيست زيرا زمان بعقيده‌ى متقدمين مقدار حركت فلك اطلس است و موجوداتى كه در زير فلك اطلس قرار دارند ظرف زمان شامل آنها مىشود ولى مجردات كه از عالم غيبند برتر از زمان و مكان محسوب مىگردند و جان كه مجرد و از آن جهانست مشمول تقسيمات اجزاء زمان يعنى دى و امروز و فردا نيست و بدين مناسبت مولانا گفته است : شمس جان باقيى كش امس نيست . و بطريق ساده تر مىتوان گفت كه تقسيم زمان به امروز و ديروز و فردا براى كسى است كه بر روى زمين زندگى مىكند و از روى طلوع و غروب آفتاب روز